بهاره
گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی می شنوی، روی تو را كاشكی می دیدم
بهاره
زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از روی رود
بهاره
چرا تنها تـــو... تنها تـــو ... از میان تمام مردان جهان جغرافیای ذهن مرا به تشویش میکشی؟!!!
بهاره
مایشگاه زده ام بیا و تماشا کن تمام روزهای نبودنت را آه کشیده ام و با حسرت قاب گرفته ام...
بهاره
کشتی بیقراریهایت در ساحل سینه من آرام پهلو گرفت از آن روز به بعد تنها بیقرارت من شدم ...
بهاره
تو که میدونستی با چه اشتیاقی خودمو قسمت میکنم.... پس چرا....؟ زودتر از تیکه تیکه شدنم ...جوابم نکردی....؟ برای خداحافظی خیلی دیر بود... خیلی دیر....!!
بهاره
نگران خودمم که چجوری بی تو بمونم دوری و ندیدن تو ، کار من نیست نمی تونم نگران لحظه هامم که منو بی تو نمی خوان نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان انقدر دوست دارم که ... نه میشه بی تو بمونم ، نه میدونم که میمونی همه ی ترسم از اینه ، یه روزی پیشم نمونی
بهاره
تمـــام ِ دنیا هم بگوید: تــღــو مـال من نیستی... بــاز این دل ِ زبان نفهـم؛بهانه ات را میگیرد
بهاره
آنچه آدمها را در کنار هم نگه میدارد، شباهتهایشان نیست ؛ درک و شعورشان است نسبت به تفاوتهایشان
بهاره
دوستــ، واژه استـــ ، واژه ای که از لبـــِ فرشتــه ها چکیـــده استــ ، دوستــ، نامـــه استــــ نامــه ای که از خدا رسیـــده استـــ، نامــه خــدا همیشــه خوانــدنـی استـــ ، توی دفـتــرِ فرشتــــه ها واژه قشنـگـــِ دوستـــ، همیشــه مانــدنی استــــ
بهاره
گاه می اندیشم که چه دنیای بزرگی داریم و چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا در چه زندان عبوسی محبوس شدیم چه غریبیم در آبادی خویش و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش آدمیزاده درختی ست که باید خود را بالا بکشد ببرد ریشه خود را تا آب بی امان سبز شود ، سایه دهد...
بهاره
پول های " تانخورده" را " تا" کرد امسال هم نوه ها به دیدارش نیامدند.....
بهاره
به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید... زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید..