الناز
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
الناز
به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر
الناز
کاش اینطور دوست نداشتم که بگم بی تو نمیشه کاش دلت سنگی نبود و دل من مثل یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تو رو رو چشام بذارم من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامی رفتی بی من ولی انگار هرجا میرم تو باهامی با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا جای من نیس انگاری هیچ چیز مرهم واسه این زخمای من نیست رفتی گفتی خاطراتم جای من واست میمونه کاشکی بودی و می دیدی دلم از دوریت میخونه کــــــــــــــــاش اینطور دوست نداشتم