الناز
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
الناز
قسمت ِ تلخــے ست... او یگانه لحظههایت مــے شود... تــــو امـا تـا آخـَـرین نـَـفسها هـَم در نمــے یابــے در کتـاب ِقطـور ِ زندگــےاش حاشیه کمرنگ ِ کدام صفحهاے...!!
الناز
شبی که آسمونمو گرفتی نه اسمون که جونمو گرفتی...شبی که دست رفتن تو رو شد شبی که دیدن تو ارزو شد...غم تو ی گرگ و میش من میخندید نشسته بود به ریش من میخندید تازه شروع شد غم بیشمارم تازه دونستم که کجای کارم
الناز
اگه گریه بذاره مینویســــــــــم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد...نگو اصلا نفهمیدی نگو نه تو بودی اونکه دستامو رهاکرد...خودت گفتی خداحافظ تموم شد...منو تو سهممون از عشق این بود...خود تو حرمت عشقو شکستی بریدی اخر قصه همین بود
الناز
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam bachehaaaaaaaaaaaaaaa
الناز
قرار نبود دیدنت ارزوم شه قرار نبود که اینجوری تموم شه...
الناز
دلم میخواد بیام پیشت بذازم سر روی دوشت بگم میمیرم از عشقت
الناز
اگه مهتاب بشی به من بتابی ...منم رخت سیامو در میارم،اگه بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره که شوره زارم
الناز
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد...من که اسمون نبودم اما عشق تو ماهه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بی گناهه