اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم! یادت هست مادر؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....، میگفتی بخور تا بزرگ بشی... ... ... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را ... سلامتی همه مادرها.....
از خاطرات #رانندگیم براتون بگم :::> رفته بودم تعلیم رانندگی ... داداشم ازم پرسی چطور بود ؟ گفتم : بد نبود ! اما معلمش خیلی #مذهبی بود. گفت : واسه چی؟ گفتم: والا من هر کاری میکردم هر جایی میپیچیدم میگفت : یا اباالفضل ...یا حضرت عباس...یا امام حسین
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 34 دقيقه قبل توسط موبایل