یک داستان واقعی (بسیار جالب) :::::>مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه... راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه... ... ... ... ... ... ... ... بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!
می ایستد ، دلم ، زبانم و بودنم اما تو می روی که نشانم دهی چه تلخ آن روزها گذشت برایت بدون من آن روزها چه تلخ .. آن روزها چه زود ... خالی بدون تو ؛ خالی بدون من .
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 12 دقيقه قبل توسط موبایل