من روزی در آسمان بودم تا تو را دیدم. همنوعان من دچار غرور شدند اما من . . . دوست داشتم به پایین بیایم و در کنار تو باشم . . . سرسبزی خود را نگاه داشتم و منتظر ماندم تا #پاییز فرا رسد و با همان طراوت به سمت تو بیایم . . . #پاییز فرا رسید، اما گذر زمان اجازه نداد و شادابیم از بین رفت و زمانی رسیدم که جای تو خالی بود . . . حال دست و پا میزنم . . .
تو فکر میکنی که من دورنگم . . . اما حیف که نمیدانی دلیل این چند رنگی من زیبایی بخشیدن به اطراف توست . . . میخواهم با این رنگ ها زیر پای تو باشم تا شاید لحظه ای تو را لمس کنم . . . حس میکنم که برگ ها هم اینطور هستند . . . کسی دوستشان ندارد و فقط به گل ها می نگرند . . . برگ ها هم انتظار پاییز را میکشند . . . برگ کاری میکند که گاهی رهگذر او را لمس کند تا شاید او هم کمی از نوازش بویی ببرد . . . حتی حاضر است برای این نوازش اندک، کمی خوار شود . . . میخواهم مثل همین برگ باشم . . . مُرده اما با احساس . . .
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 34 دقيقه قبل توسط موبایل