گـلـپــری
بـایـد از کـابـوس بـیـدارش می کـردم !!
گـلـپــری
یه خوابی بود که دقیقا روز آخر ماه رمضون دم ِ دم ِ اذان مغرب دیدم. . . نتونستم در موردش با هیچکس حرف بزنم. و فقط نوشتم و نوشتم... 4-5 صفحه نوشتم. . . یادم رفته بودش. ولی الان که خوندمش با اینکه اولش گیج میزدم ولی یهو همه چیش اومد جلو روم. حتی جزئیات ِ ریزش، انگار همین الان دیدم. . . و من باز تکون خوردم!
گـلـپــری
بعد از سه ماه تابستون که خیلی خیلی کم تو سالنامم یادداشت میزاشتم. امروز رفتم سراغش، چند ورق از گذشته زدم. . . چه صحبت هایی که نشده توش! الان حالت تعجب، بهت، آرامش، دلشوره و کلی پاردوکس دیگه در من تجلی پیدا کرده!
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبل توسط موبایل