مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود,کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاوهاي نر را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد... مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.
از صفر من تا بیست تو راهی به جز تقدیر نیست /دلخوش به استادم مکن حذف اضطراری دیر نیست/ من غایبم یا در سکوت ٬ تو حاضر و در گفتگو/ من غافل از استاد و درس ٬ تو می نویسی مو به مو/ با جزوه و فرمول بیا ٬ تا پاس کنم یک واحدی /چیزی نخوندن بهتر از یک شب تلاش بی خودی /با عشق در دانشکده ٬ جایی برای درس نیست/ البته ترم هفت و هشت ٬ دیگر مجال ترس نیست/ دانشجو گر عاشق شود بی پرده مشروط می شود/ چیزی شبیه آب هویج با کوفته مخلوط می شود
يادت كه ميآيد؟ در آبشاري كه فرو ميريخت زير گلوي ماه را يك بار بوسيدم از برفهاي آتشين يكبار بوي شقايق را درو كردم. ... اين روزها خوابم پُر از گنجشكهاي رفته بر باد است.
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط موبایل