يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر ميگشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه ميبره. حتماً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفتهام برنامهريزي كرده بودم (مسابقهي فوتبال با بچهها، مهماني خانهي يكي از همكلاسيها) بنابراين شانههايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه ميرفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بياختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش ميگشت، يه قطره درشت اشك در چشمهايش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: 'اين بچهها يه مشت آشغالن!' او به من نگاهي كرد و گفت: 'هي، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. ::::>ادامه در دیدگاه
@گـلـپــری چه رسم جالبی است !!! محبتت را میگذارند پای احتیاجت … صداقتت را میگذارند پای سادگیت … سکوتت را میگذارند پای نفهمیت … نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت … و وفاداریت را پای بی کسیت … و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !
@گـلـپــری زلال و بخشنده که باشی و صاف و بی کرانه هیچ سیم خاردار و دیواری، توانِ تسخیرت را نخواهد داشت. دلت دریایی باد ... سلام عزیزم کنار ساحل دریا هم بیادت بودم
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 29 دقيقه قبل توسط موبایل