جوانی بود مغرور و مست از گناه، دلخوش به دنیا، گریزان از خدا. روزی خود را از گناهی محفوظ داشت، با خود گفت ای خدای نادیده این کار را فقط برای تو کردم، غروب هنگام بود، ناگهان پاهای جوان لرزید، به زمین افتاد، بلور اشک با فشار بغض از چشمانش جاری شد، نا خود آگاه روی دلش را به جانب خدا کرد و گفت:............................:::::ادامه در #دیدگاه::::::::
#تو ، با دلت آواز می خوانی و - پر از #و-ان-یکاد است حنجره ات ؛ با دلت نگاهم می کنی و پر از #والعصر است چشمانت ؛ با دلت می بوسمی ام و لبهایت که پر از غنچه های بی بدیل #مریم ... با دلت که آواز می خوانی ، من پر از بهانه های خاموش می شوم ؛ برایم بخوان!
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 17 ساعت و 24 دقيقه قبل توسط موبایل