@گـلـپــری ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ... همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
تاج از فرق فلک برداشتن ، جاودان آن تاج بر سرداشتن : در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن، روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن ، صبح از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن ، شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن، چون صبا در مزرع سبز فلک، بال در بال کبوتر داشتن، حشمت و جاه سلیمانی یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن ، تا ابد در اوج قدرت زیستن، ملک هستی را مسخر داشتن، برتو ارزانی که ما را خوش تر است : لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
بیمارم ،مادر جان! میدانم،میبینی میبینم،میدانی میترسی،میلرزی از کارم،رفتارم،مادر جان! میدانم ،میبینی گه گریم،گه خندم گه گیجم،گه مستم و هر شب تا روزش بیدارم،بیدارم،مادر جان! میدانم،میدانی کز دنیا ، وز هستی هشیاری ،یا مستی از مادر،از خواهر از دختر،از همسر از این یک، وآن دیگر بیزارم،بیزارم،مادر جان! من دردم بی ساحل. تو رنجت بی حاصل. ساحر شو،جادو کن درمان کن،دارو کن بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان! مهدی اخوان ثالث
نرفت از سرم هـــــر گز هواي تو مادر هنوز مي تپد اين دل براي تو مـــــــــادر چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم نكرده ام دل و جـــــــــان را فداي تو مادر چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم اميد قلب حزينم لــــــــــــــقاي تو مـــــــادر چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن مدام ميشنوم من صــــــــــــــــداي تو مادر درين چمن كه حضور جفاست مضمونش چه نعمت است به عـــــــــالم وفاي تو مادر مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن كه بود حـــــــــاصل كارش رضاي تو مادر نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم ما روشن حقيقت است به هــــــــر جا صفاي تو مادر رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا) به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطاي تو مادر نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــا ل (رفيع) اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــاي تو مادر سميع (رفيع)
مادر ای مهر آسمان افروز گرمی ی کلبهء دل سردم بيتو در انعقاد تنهايی ماتمم حسرتم غمم دردم در طراوت سرای باغ اميد شاخه های شکستهء زردم بيتو تا زنده ام شکسته ترم دل پر عقده را کجا ببرم تا در اقليم کاج ها رفتی پايمال خزان غم شده ام از نم اشک صبح و گريهء شام همچو ديوار کهنه خم شده ام هارون راعون
ناگهانی تر از آمدنت می روی! بی بهانه... من می مانم و باران های بی اجازه و قلب عاشقی که سپاسگزارمی ماند تا ابد... متشکرم که به من فهماندی: چقدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع!
من صبورم اما . . . به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 35 دقيقه قبل توسط موبایل