پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: یک دو سه چهار.... ... ... ... ... ... دخترک رفت پنهان شود آن طرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، #برّه شد و با گرگ رفت پسرک قصه هنوز می شمارد..
دوستان این عکس پرمعنا از اولین روزهای #جنگ تحمیلی و در روستاهای اطراف #خرمشهر است که #مادر اینگونه #فرزند را در آغوش خود می گیرد تا اگر آسیبی هم رسید به مادر برسد نه به فرزند. اوج عشق مادری را در اینجا می توان دید.
میم مثل مادر .... ! آسمان را گفتم: می توانی آیا بهر یک لحظهء خیلی کوتاه #روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت: نی نی هرگز من برای این کار #کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای #زمان کم دارم ...
وقتی از همه ی #دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند #طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه #نگران مادر است که درونم را ارام می سازد ...
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 2 ساعت و 10 دقيقه قبل توسط موبایل