مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم . - مامان خدا زرده ؟!! ... زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده ! خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!! مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند , اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد... چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه... زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش
یه وقتایی آدم یه چیزایی رو میدونه ، ولی نمیدونم چرا تا تو روی ِ آدم نگن باورش نمیکنه!! از #دونستن تا #باور کلی راهه!!! . . . اینو وقتی حس کردم که عمو گفت امشب آخرین شب سال ِ 91 . . . : )
دو روز در سال هست که ناهار ُ شام ما کلن مشخصه چیسه یکی شام ِ شب ِ آخر سال ِ [ که طبق سوتی ای که دادم پلو ماهی با سبزی ] و یکی هم ناهار ِ روز ِ اول عید [ که حتما باید رشته پلو با قورمه سبزی باشه ]
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 21 دقيقه قبل توسط موبایل