میان همه #جوی ها که همراه همه #رودها به #دریا سرازیر می شوند جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت وقتی سایر جویها از او پرسیدند چرا گفت : هر چند در مقابل #عظمت#دریا بس ناچیز و خوارم ! اما من ... " #گمنامی گم نشده را بیشتر از #شهرت گم شده دوست دارم "
برای اینکه تشخیص دهید کارمندان را بهتر است در کدام بخش به کار بگمارید:
500 عدد آجر را در اتاقی بگذارید و کارمندان جدید را به آن اتاق هدایت
نمایید. آنها را ترک کنید و بعد از 8 ساعت بازگردید. سپس موقعیت ها را تجزیه و
تحلیل کنید:
* اگر دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش #حسابداری بگذارید .
* اگر از نو (برای بار دوم) دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش #ممیزی
بگذارید .
* اگر همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، آنها را در بخش #مهندسی بگذارید .
* اگر آجرها را به طرزی فوق العاده مرتب کرده اند، آنها را در بخش #برنامه#ریزی
بگذارید .
* اگر آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند، آنها را در بخش #اداری بگذارید .
* اگر در حال چرت زدن هستند، آنها را در بخش #نگهبانی بگذارید .
* اگر آجرها را تکه تکه کرده اند، آنها را در قسمت #فناوری#اطلاعات بگذارید .
* اگر بیکار نشسته اند، آنها را در قسمت #نیروی#انسانی بگذارید .
* اگر سعی می کنند آجرها ترکیب های مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت #حقوق#و#دستمزد
بگذارید .
* اگر اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت #بازاریابی بگذارید .
* اگر به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت #برنامه#ریزی#استراتژیک
بگذارید .
* اگر بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند،
به آنها تبریک بگویید و آنها را در قسمت #مدیریت قرار دهید.
ایستادهام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که میجوی و میبلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز میکنی تا معدهاش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی میبرد و چنان کیفی میکند که اگر میتوانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستادهام توی صف ساندویچی، فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که میشود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را میگیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد میرود سراغ نفر بعدی. میایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شدهاند نگاه میکنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمدهاند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت میبرند. آقای فروشندهء خندان صدایم میکنم و غذایم را میدهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، میخورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژههای این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما میروند. میروم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خوردهام را به خاطر سپرده است. میشود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی میدهم و منتظر باقی پولم میشوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر میگرداند. میگویم ٢٠٠ تومانی ندارم. میگوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خندهام میگیرد. خندهاش میگیرد و میگوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی میکنم و موقع رفتن با او دست میدهم.
انگار هنوز هم از این آدمها پیدا میشوند، آدمهایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را میکنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر میگردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب میگویم: "آخیش! به به!"
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 9 ساعت قبل توسط موبایل