آبان - [ Hfhk ] - [ aabaan ]
آوا :
نوع لغت : اِخ
فینگلیش : aabaan
شرح : نام فرشته موکل بر آب و تدبير امور و مصالحي که در ماه آبان و روز آبان واقعشود.
(اِ) ماه هشتم از سال شمسي مطابقبرج عقرب و تشرين اول يعني ماه دوم خزان ميان مهر وآذر و آن را آبانماه و اَبان نيز گويند:
ز ميغ و نزم که بد، روز روشن از مه تير
چنان نمود که تاري شب از مه آبان .
عنصري .
آب انگور بياريد که آبان ماهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
دست تابستان از روي زمين کوتاهست .
منوچهري .
و آفتاب در اين ماه [ آبان ] در برج عقرب باشد. (نوروزنامه ).
گرم خونم چو آب در مرداد
سردآهم چو باد در آبان .
سنائي .
گرچه در غربت ز بي آبي شکسته خاطرم
زآتش خاطر به آبان ضيمران آورده ام .
خاقاني .
نام روز دهم از ماههاي فرس و برحسب رسم مطرد که چون نام ماه با روز تطابق کند آن روز را عيد گيرند، روز آبان در اين ماه يکي از اعياد دوازده گانه سال است . و روز آبان راآبان روز و آبانگان نيز گويند:
آبان روز است و ماه آبان
خرم گردان به آب رز جان .
مسعودسعد.
و گويند در اين روز زَو پادشاه ايران بر افراسياب پيروزي يافته و او را از ملک خويش برانده است و نيز در اين روز پس از پنج يا هفت سال خشکي و قحط باران آمده است .
-امثال :
آبان ماه را بارانکي ديماه را برفکي ، فروردين ماه شب ببار روز ببار ; براي خوبي زرع باراني اندک به آبان و برفي کم به دي و به فروردين باران بسيار بايد.
اصلا به خاطر همین حسرت های سردش که برایم رنگ غصه نمی گیرد؛
اصلا به خاطر همین قناعت های غنیمتی اش مثل وقت هایی که خوشه ای انگور را بر درخت خشکی می یابی آن هم وسط چله ی پاییز و به آنچه غنیمت جسته ای قانعی حتی اگر دانه هایش آنقدر خشک باشند که نتوانی انگور بخوانی اش!
به خاطر دل ضربه های مدام غروب هایش که پر از زمزمه های مبهم خاطرات نه چندان دور است ؛
همان ها که برایم رنگ غم نمی گیرد ، رنگ فراموشی هم نمی گیرد ؛
رنگ دلتنگی دارد و بس ،رنگ خاکستری نه... رنگ قرمز و زرد و نارنجی {باز هم نارنجی} دارد و بس ،حس پرواز دارد و ... بس...
یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و مست میشن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بنشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
اونا کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم .... به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی .....
یارو شماره دوست دخترشو تو تلفنش save کرده بود “low battery” از اون به بعد هر وقت نبود و دوست دخترش زنگ مى زد زنش تلفنش رو میزد به شارژ مدال داره خداییش این خلاقیت
پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد …
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.
حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
بعد از چهل سال مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: " قهوه نمکی". یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. ”
اشک هایش کل نامه را خیس کرد. یک روز، یه نفر از او پرسید، ” مزه قهوه نمکی چطور است؟ اون جواب داد “خیلی شیرین” !
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 55 دقيقه قبل توسط موبایل