خانم معلم روی تخته سیاه نوشت «ب». بزرگ نوشت. بچه های ته کلاس هم آن را خوب دیدند. خانم معلم رو کرد به بچه ها و گفت: «ب مثل برف. ب مثل بهار».
بچه ها با هم حرف های خانم معلم را تکرار کردند. خانم معلم گفت:
- حالا شما بگویید، ب مثل چه چیزهایی است؟
بچه ها فکر کردند. فهیمه از جایش بلند شد و گفت: «ب مثل بلبل».
نسرین از نیمکت بلند شد و گفت: «ب مثل بزرگ».
مریم گفت: «ب مثل بابابزرگ».
بچه ها خندیدند. چون فکر می کردند ب مثل همه چیز است به غیر از بابابزرگ.
خانم معلم روی تخته سیاه نوشت: بابابزرگ. بعد پرسید:
- بابابزرگ های شما چه چیزهایی دارند؟
یکی از بچه ها زود گفت: عصا.
زهرا جواب داد: «بابابزرگ من عینک دارد».
فهیمه گفت: «موهای سفید».
مریم گفت: «تفنگ».
خانم معلم تعجب کرد و پرسید: «بابابزرگ تو پلیس است؟»
مریم فکر کرد و جواب داد: «نه، او پلیس نیست».
بچه ها هم تعجب کردند. مریم باز هم فکر کرد. به یاد عکس بابابزرگ افتاد که هر روز مادر و پدر به او سلام می کردند. مادر گرد و غبار را از روی عکس پاک می کرد و بابا هر شب جمعه کنار عکس بابابزرگ شمع سفید روشن می کرد.
مریم گفت: «تازه بابابزرگ من، نه عینک دارد و نه عصا. موهایش هم سیاه است».
زهرا گفت: «همه بابابزرگ ها پیر هستند».
یکی از بچه ها از ته کلاس بلند شد و گفت: «بابابزرگ ها همیشه عینک و عصا دارند».
مریم ناراحت شد. چون بابابزرگ او شبیه بابابزرگ ها نبود.
ظهر وقتی مریم به خانه برگشت، هنوز ناراحت بود. گوشه اتاق نشست. به عکس بابابزرگ نگاه کرد. بابابزرگ کنار درختی ایستاده بود. به جای عصا، تفنگ داشت و موهایش سیاه سیاه بود. مادر قاب عکس را تمیز کرد و از مریم پرسید: «چرا ناراحتی؟»
مریم جلوی عکس ایستاد. بابابزرگ مثل همیشه می خندید. مریم گفت: «چرا بابابزرگ موهایش سفید نیست؟ چرا عینک و عصا ندارد؟»
مادر خندید و گفت: «چون بابابزرگ خیلی زود به بهشت رفته است.»
مریم هنوز ناراحت بود: «چرا زود به بهشت رفت؟»
مادر قاب عکس را که تمیز کرده بود، سرجایش گذاشت و گفت: «برای این که بقیه بابابزرگ ها بتوانند برای نوه هایشان قصه بگویند و آن ها را به پارک ببرند؛ او به جبهه رفت و با دشمن جنگید».
مریم نمی دانست جبهه کجاست. از مادر پرسید، مادر گفت: «امشب قصه بابابزرگ را برایت تعریفم می کنم. می توانی فردا به همکلاسی هایت بگویی که چرا بابابزرگِ تو، با همه بابابزرگ ها فرق دارد».
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
از گل قاصدك با آن ساقه ترد و شكننده و تصوير آشناي دانههايش كه در زمان شكفتن گل سوار بر باد جابهجا ميشود هر چيزي را ميتوان انتظار داشت جز اين كه در دام فناوري نوين افتاده و دستمايه ساخت لاستيكهاي جديد خودرو يا داروهاي جديد پزشكي شود. جدا شدن سر گل قاصدك جديدي كه به لطف مهندسي ژنتيك دستكاري شده براي دقايقي به خروج شيره سفيد رنگي منجر ميشود كه همين به دانشمندان امكان ميدهد در مقايسه با گلهاي قاصدكهاي معمولي 5 برابر بيشتر شيرابه گياهي استحصال كنند؛ همان شيرابهاي كه به لاتكس يا لاستيك خام مشهور است.
#آفتاب#گردان : این گل تا وقتی دانه های آن رسیده نشده می تواند باحرکت خورشید حرکت می کند . تمام قسمت های این گیاه از ریشه و ساقه و شاخه و گل آن گرفته تا مغز ساقه آن دارای خواص بسیاری است .گل آفتابگردان در ادبیات فارسی نماد #عشق و #وفاداری است(دیدگاه)
تخمه آفتاب گردان بسیار مقوی است دارای 24% مواد پروتئینی ، 47% روغن ، 20% مواد هیداروکربن ، 8% فسفر ، 9% پتاسیم و بغیر از این مواد دارای ویتامین های A و B نیز می باشد .
روغن تخم آفتابگردان درای 70% اسید لینوئیک و مقدری فسفو لیپید و ویتامین E می باشد بهمین دلیل چربی خون را پائین آورده و کلسترول را تنظیم می کند .
اسانس گل آفتاب گردان برای التیام زخم ها و پائین آوردن فشار خون بکار می رود . اسانس برگ های آفتاب گردان خاصیت میکروب کشی درد . در طب قدیم ایران و در طب چینی از تمام قسمت های گیاه آفتاب گردان استفاده می شود .
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 14 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایل