دور باطل مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ میزنه به معشوقه اش و میگه: زنم یه هفته میره ماموریت ، کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد ش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام پسره زنگ میزنه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
وقتی می خوای توی خیابون 10 دقیقه قدم بزنی صد تا تاکسی جلوت صف می دن................ اما همینکه عجله داری برای گرفتن تاکسی, خرمگس هم از کنارت رد نمیشه...............
سیاه پوشیده بود ،.... به جنگل آمد ........ استوار بودم و تنومند !......... من را انتخاب کرد......... ...دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد.... .. زد........ .. محکم و محکم تر .........به خود میبالیدم ........، دیگر نمی خواستم درخت باشم ،.......... آینده ی خوبی در انتظارم بود !.........سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، ......او تنومند تر بود .......... مرا رها کرد با زخم هایم ،..... او را برد ........ و من که نه دیگر درخت بودم ،..... نه تخته سیاه مدرسه ای ،.... نه عصای پیر مردی .......خشک شدم ...........بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...........ای تبر به دست ......، تا مطمئن نشدی تبر نزن !........ای انسان ، .........تا مطمئن نشدی ،....... احساس نریز ........ زخمی می شود .......... در آرزوی تخته سیاه شدن ،....... خشک می شود.........
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 36 دقيقه قبل توسط موبایل