بيا و ببين دارد برف مي بارد... دلم تنگ شده است براي آن روزها که قدم هايم را جاي پاي مادر روي برف مي گذاشتم ... جاي پايم را با جاي پاي پر مهر مادر اندازه مي گرفتم که چقدر مانده تا بزرگ شوم! و اندازه مي گرفتم چند زمستان ديگر مانده تا جاي پاهايم جاي قدم هايش را روي مهرباني پرکند؟ کجايي کودکي؟
ميدانــي ؟! بعضـي ها را هرچه قدر بـخواني ... خسته نميشوي ! بعضـي ها را هرچه قدر گوش دهي ... عادتــــ نميشوند ! بعضـي ها هرچه تکرار شوند... باز بکرند و دست نـخورده ! ديده اي ؟! ... ... شنيده اي ؟! بعضـــي ها بي نهايتــند !! ""مـــــثل مـــــادر""
روزي به خانه برميگردم ، تغيير کرده ام ميدانم ، بزرگتر شده ام... شايد هيچ آرزويي ندارم... جز اينکه مادرم نيز مثل من بزرگ نشده باشد... تحمل ديدن چروک چشمانش را ندارم.... کاش همان مادر کودکي هايم،پشت در منتظرم بود.........
تموم شبهای بی ستاره / به زیر ابرای پاره پاره / لالایی میخوندی تا بخوابم / بیدار بودی کنارِ رختِ خوابم / تموم قصه هایی که میگفتی / صدای گریه هامو میشنفتی / خواب که از چشملای من پر میزد / به دلت قصه و غم سر میزد ×2× من یه گلم ... تویی برام یه ریشه ... مادر بمون کنار من همیشه ... کنار من بمون تو تا همیشه که هیشکی مثلِ مادرم نمیشه ×2×
من الان چرا گل دستمه، نمیدونم
ولی اینا که نشد جواب شومپت! اصن چرا #باشه ای که به گلپری گفتی رو پس نگرفتی ! من دیگه وقت ِ خوسم فرا رسید برم گُم شم ُبیام
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 11 دقيقه قبل توسط موبایل