舞~ کلاغ ~舞
حوصله ات که سر می رود ؛
با دلـــــــــــــم بازی نکن
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
舞~ کلاغ ~舞
خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی : " دِلــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت " یــا مـَـرا بــِه بــازیــ گـِــرفتــه ای . . . یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ را خــوبــ نِـمی دانـی . . . "دِلتنگــــی" ارزانـــی خـــودتـــ . . .
舞~ کلاغ ~舞
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه.. “حالت چطوره؟” و تو جواب میدی “خوبم” کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…”
舞~ کلاغ ~舞
بیهودهـ تلـاش مے کنم نام تـو را از کنـار نامم پـاکــــ کنـم بدون تـو قـدم بردارم سینمـا بروم وبـا همسایگان راحتــــ حرف بزنم امپراطورے تـو پیشانے مرا داغ کردهـ استــــ ...
舞~ کلاغ ~舞
ایـن جـا هـای خـالـی کـه نـبـودنـت را به رخـم مـی کـشـنـد چـه مـی دانـنـد فـرهـادت شـده ام و چـه شـب هـا کـه خـواب شـیـریـنـت را نـمـی بـیـنـم ....
舞~ کلاغ ~舞
آرامتــر ورق بــزن ؛ گوشـــه ی خیـــالم را .... با بوسـه بوسـه خــوابشـان کرده ام خـاطــراتت را ....
舞~ کلاغ ~舞
اینجا هر روز عصر... با یک فنجان چای داغ... مینشینم لب پنجره... و زل میزنم به خیابانی... که تو از انتهای آن نمی آیی...