چند روز پیش تو مترو یه خانومه از جاش بلند شد من خواستم بشینم یه حاج آقایی گفت صبر کن نشین ! چند لحظه گذشت ، گفت بشین ، گفت گرمای تن خانم رو صندلی بود ، درست نبود که بشینی ! من : مردم : وزیر ارشاد : سوپری سرِ کوچه : جامعه اصناف و منسوجات قم :
گل هاش توی دستش بود نشسته بود لب جدول .. رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلهاتو بفروشی ؟؟ گفت : بفروشم که چی ؟! تا دیروز میفروختم که با پولش مادرم رو ببرم دکتر اما دیشب حالش بد شد و مُـرد .. با گریه گفت : تو میخواستی گل بخری ؟ گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم اما امروز فهمیدم میخواد بی دلیل فراموشش کنم .. اشکاشو که پاک کرد یه گل بهم داد و با مردونگی گفت : بگیر باید از نو شروع کرد تو بدونِ #عشق.. منم بدون #مادرم ..