حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
در نبرد دل و عقلم... گویی دلم پیروز شد اینبار که هوای نوشتن را به من القا کرد . . . نمیدانم راهی که در پیش میگیرم به کجا خواهد انجامید . . . !
حــامــد
اين قانون طبيعت است... زخم که ميخوري اعتمادت به آدم ها سست ميشود... و باورت رنگ شک مي گيرد! آن وقت تنها تر از هميشه مي نشيني کنج زندگي و مي شماري درد هايت را . . .
حــامــد
در نگاهت چيزيست که نميدانم چيست! مثل آرامش بعد از يک غم... مثل پيدا شدن يک لبخند... مثل بوي نم بعد از باران... در نگاهت چيزيست که نميدانم چيست! من به آن محتاجم . . .
حــامــد
شـــما را به اُبـــهت ايـــن زمستـــان ســـوگند ! در بــرف ، آهستـــه گـــام بــــرداريـد ! شايـد ، چشمـــي پشيمـــان ، رد پايـــــتان را دنبـــال کنـــد . . . !
حــامــد
منطقم درگير با احساسي است که لج کرده و پايش را به زمين ميکوبد...! خدايا... اين کودک زبان نفهم را خسته ام . . . !
حــامــد
تکليفم روشن شد... خاموش ميشوم شيرينم... فرهاد وار اينبار بايد به جاي کوه دل بکنم . . . !
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل