حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن... خیس و خسته بیا... نمیخواهم شاعر باشی باران باش . . . !
حــامــد
حق دارند این چشم ها... اگرهنوز هم... خیره می شوند به دوردست ها.... این چشمها پشت سر مسافرشان آب ریخته اند . . .
حــامــد
عاشق هوس های عاشقانه ام... دست هایت را به من بده... به جهنم که مرا به جهنم میبرند به خاطر عشقبازی با تو !!! تو خود بهشتی . . .
حــامــد
هرچه میروم ، نمیرسم! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها . . . !
حــامــد
و قامتش خم شد وقتی درخت، دسته تبر را در دستان هیزم شکن دید... آنکه به ریشه اش می زد همان درختی بود که تا دیروز در همسایگی اش بود . . .
حــامــد
چه عیبی دارد بگذار من آدم باشم، تو حوّا... من لالایی های عاشقانه بخوانم تو گهواره ی دنیا را آرام تکان دهی . . . !
حــامــد
پدر ژپتو : پینوکیو چوبی بمان ، دنیای آدما سنگیه . . .
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبل