حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
انقدر دور شده ای که چشمانم حتی خواب آمدنت را هم نمی بینند
حــامــد
من که به نبودنت عادت کرده ام فقط نگران گارسن حواس پرتی هستم که هنوز یک چشمش به در است وچشم دیگرش به میز و تنهایی من
حــامــد
دستت می سوزد با سیگار ! به خودت می آیی؛ یادت می آید که دیگر ، نه کسی است که از پشت بغلت کند نه دستی که شانه هایت را بگیرد نه صدای که قشنگ تر از باد باشد ... اسم این "تنهایی" است
حــامــد
دیـر یـا زود ، حـملـه خـواهنـد کـرد . .
خـاطـراتـی کـه زبـان ِ آدمیـزاد نـمی فـهمـند !
حــامــد
حالم بهم می خورد از این شعر عاشقانه ی حال بهم زنی که در سطر به سطر آن بی تو می میرم را سروده ام
و تو ابلهانه باورش کرده ای؛
واقعا نمی دانی که بی تو هم نمی میرم ؟!
حــامــد
اون که حالتو نمی پرسه... خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
حــامــد
بازگـشـتی در کار نیـست یک بار کـه بـروی ، بـرای هـمه عـمـر رفـته ای حـتی اگـر بـرگـردی...!
حــامــد
آدامس ها بزرگترين اساتيد معنويت هستند ؛
از کودکيمان تلاش مي کنند به ما بفهمانند :
"هيچ شيريني اي ماندگار نيست"
حــامــد
هرگاه صداي جديدي سلام مي کند تپش قلب مي گيرم من ديگر کشش خدا حافظي ندارم مرا ببخش که جواب سلامت را نمي دهم...!
حــامــد
چشمانـــــم را ديگـــر باز نمي کنم
ديدن اين همه جايِ خالي ِ" تـــ ـ ـ ــو"
عاقبتـــــــ مــــرا ..
يا مي کشتــــ يا کـــــور مي کنـــد ..
حــامــد
از <گريه ي> من ، پدر غصه خورد.. مادر گريه کرد.. دوستانم تعجب ! تنها تو بودي که <لايک> کردي ...!!
حــامــد
چه ساده لوحانه ... بال بال زدن هايت ميان بازوانم را باور کرده بودم نمي دانستم .. تمرين ِ پريدن به هواي ديگري ست ... !
حــامــد
درد دلهایت را به هیچکس نگو...
چون یاد میگیرند ؛ چگونه دلت را به درد آورند ...!!
حــامــد
آموختهام که وابسته نباید شد... نه به هیچ کسی و نه به هیچ رابطه ای... و این نشدنی ترین اصلی بود که آموختم...
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبل