حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
دستت را به من بده .. پایت را .. به راه! ..این راه ..به بهار میرسد، .... وقتی از سنگلاخِ واژهها عبور میکند وُ .... از سُرخ رودهای شعر.... دستت را به من بده
حــامــد
دستـــ ِ خودم نيستـــ ، جاي ِ من كه باشـي ، گــَه گاهي روزها را گـــُم مـي كني... ،
حــامــد
يه ” فنجان خالي ” … ؟ را که نگاه ميکنم گلـويم به خاطر چاي هايي که با تو نخورده ام چقدر ميسوزد… ….
حــامــد
وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن . . .
حــامــد
مي داني .. خوب كه فكر مي كنم مي بينم گاهي يك شكلات ِ مغزدار بيشتر ميچسبد تا عاشقانه هاي اين عاشق هاي تو خالي !
حــامــد
به تو اندیشیدن با تو احساس شدن با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن باز هم در پس افسانه شبهای دراز باریدن ، رقصیدن مثل یک پر بی وزن مثل یک سایه تنها و کبود ، در پس پاره ای سیمان سیاه ... لغزیدن ، ترسیدن...
حــامــد
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم یک بار از دیار یک بار از یاد یک بار از دل و یک بار از دست !
حــامــد
آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد، مبادا تصویرت در چشمانم آواره گردد..
حــامــد
مــــن ، تــــو ; مـــــا يــــادتـــــ هَـــســــت ؟ تـــمــــام شـُـــد.. حــــالا : تـــــو ، او ; شـــــما مــــن هــــم بــــه ســـلامــت
حــامــد
در اين ابعاد عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهـــــــاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهــــــــايي من بزرگ است ... وتنهـــــــــــايي من شبيخون حجم ئو را پيش بيني نميکرد وخاصيت عشق اين است...!
حــامــد
سکوت توي گوشي تلفن سنگين ترين سکوتهاست. نه از دست ها کاري ساخته است ؛ نه از چشم ها.
حــامــد
چرا وقتي دروغ ميگي و من لبخند مي زنم فکر ميکني خرم خب يه بارم فکر کن دارم به خريت تو لبخند مي زنم....
حــامــد
مرابه ذهنت نه....! به دلت بسپار....من ازگم شدن درجاهای شلوغ میترسم ....!!!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبل