حامد ♥
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد دوست واقعیست....
حامد ♥
اون تیکه ابر کچولو تو اسمون منم و تو اسمونی
حامد ♥
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید
حامد ♥
به روی شط وحشت برگی لرزانم ، ریشه ات را بیاویز . من از صداها گذشتم . روشنی ها را رها کردم . رویای کلید از دستم افتاد . کنار راه زمان دراز کشیدم .
حامد ♥
بیا به سوی دل تنگ و عاشقانه من
که بی حضور تو غمخانه گشته خانه من
نماز صبح و شب من به شوق مهر تو بود
و این توئی که نشینی به هر ترانه من
به شعر های سراسر غم خودت بنگر
که در تمام غزلها تویی نشانه من
دلیل زندگی ام را اگر کسی پرسد
همین بس است بگویم تویی بهانه من
وسرنوشت مرا حق رقم زده با تو
اگر که آتش عشقم تویی زبانه من
هنوز کودکم آری میان مکتب عشق
تو بذر رشد فشاندی به کودکانه من
بدان که مرگ وجود مرا فراگیرد
اگر که نگذاری سری به شانه من...
حامد ♥
شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم دیگر چه فرق می کند که معلمان چوب به دست به یکنواختی خطوط مشق های شبانه شک ببرند یا نبرند؟ (یغما گلرویی)