حامد ♥
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد دوست واقعیست....
حامد ♥
به هوایت بگو این قدر به سرم نزند ،،،،،،،،،،،،،، من سرم درد میکند
حامد ♥
یکروز یک زن و مرد سوار یک کوپه قطار می شوند.پس از مدتی آن ها متوجه شدن تنها هستند. شب که شد زن در طبقه بالا و مرد در طبقه پایین خوابید.بعد از چند دقیقه زن از همان جا به مرد گفت میشه برید از نگهبان برام پتو بگیرید....مرد گفت:ما الآن تنهاییم. بیا فکر کنیم زن و شوهریم.مرد پتو را کنار زد گفت:بیا پایین. زن آمد پایین.مرد گفت:حالا برو از نگهبان برای خودت پتو بیار و برای منم چای بیار.تو روح آدم منحرف....
حامد ♥
گفت از حادثه لبریزم,من پر از فریادم,در درونم غوغاست.گفتم این حال تو را میفهمم,دستشویی انجاست....