hamidreza
روزـها ... ساعتـ ـها ... בقیقـ ه ـها ... و حتـﮯ لحظـ ه ـها ... تنهــا بـراـی ِ رسیدלּ بـﮧ یڪـ چیـــز سپَرـی مـﮯشونـב رسیــدלּ بـﮧ رویــایـﮯ اَز جنــس ِ تــــــــو
hamidreza
در آغـــوش خودم هستـــم! مـــن خودم را در آغوش گرفتـــه ام…! نه چنـــدان با لطافتــــ نه چنـــدان با محبتــــ… امـــا وفـــادار….وفـــادار…. ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
hamidreza
گــاهــی وقــتــهــا مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی ! رویِ کــاغـَـذ مــیــنــویــســم دَســتــهــایِ تـــُـو . . . و رویِ آن دســت مــیــکــشــم . . . !!!
hamidreza
دستهایم ک ب دستت نرسید،دلت را ک دیگری برد،صدایت هم سهم من نیست،نگاهت را چ کردی...؟نفسهایت را ک میشمارد؟ موهایت را ک شانه میزند؟ شانه هایت را ب ک بخشیدی؟ کمرنگ شده رنگم! چ کسی پاک کن ب تنم زده؟! نگاهت فقط برایم مانده بود... نگو ک ان هم ازمن دزدیدند...
hamidreza
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف... لرزشی روی میز کنار تختم میفتد... از این صدا متنفر بودم اما... چشم هایم را میمالم... new message... تا لود شود آرزو می کنم... کاش تو باشی... سکوت می کنم، آرزوی بی جایی بود
hamidreza
حرفها سه دسته اند : دسته اول : گفتنی ها دسته دوم : نوشتنی ها و دسته سوم : قورت دادنی ها دو تای اول سبکت می کنند . . . سومی سنگینت . . .
hamidreza
“به یاد” هم بودن ، قشنگترین هدیه ایست که نیاز به “با هم” بودن ندارد . . .