hamidreza
چه رسم تلخی ست تو ، بی خبر از من و تمام من ، درگیر تو !
hamidreza
دلم می خواهد نامت را صدا کنم یک طور دیگر جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم دلم می خواهد نامت را صدا کنم یک طور که دلت قرص شود که من هستم یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی
hamidreza
هیچگاه به "بی تو بودن ها" عادت نخواهم کرد یا بمان یا...(یا)ندارد"فقط بمان
hamidreza
درد دارد! وقتی می رود... وهمه می گویند: دوستت نداشت...
hamidreza
مقصر تو نیستی من نیستم آن رنگ سفیدی بود که برای کشدینت دستانم را به آن الوده کردم وبرای پاک کردنش دست به دست تو دادم... من آنروز نفهمیدم که ان رنگ سفید همه زندگیم را سیاه میکند.
hamidreza
بعضیا هم مثه هندزفری میمونن ، هارت و پورتشون فقط تو گوش ماست وگرنه واسه بقیه صدای پشه هم نیستن !
hamidreza
چه حق انتخاب قشنگی برایم گذاشتی: یا برو یا نمان سر این دو راهی کدام را انتخاب کنم؟
hamidreza
یاد گرفتم دستانم اینبار که یـــخ کرد دیگر دستانت را نگیرم آستین هایم از تو با ارزشتر و ماندنی ترند
hamidreza
در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست میدارم . . .
hamidreza
رفتی . . . حالا به کی بگویم دلم برایت تنگ است بی وفایم ؟ به کی بگویم دلم هوای آن سینه ی پهن مردانه ات را کرده ؟! تو باید می بودی . . . باید می بودی و دستان مرا می گرفتی و من در حصار بازوانت غرق در عطر تنت می شدم . نه اینکه . . . نه اینکه با رخت سیاه و قلبی مالامال از درد بیایم . . . بر سر مزارت . . . دست بکشم . . . و بگویم . . . ” عزیزکم یادت در این دل دیوانه همیشه بی قراری می کند ”
hamidreza
از اینکه بعضیا نمیان سمتت ناراحت نشو ، ایراد از تو نیست ! مگس هیچوقت سمت گل نمیره ؛ همیشه میره سمت یه چیزی مث خودش !
hamidreza
قول داده اَم… گاهـــی هَر اَز گاهـــی فانـــوس یادَت را میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛ هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم اَما بـه هیچ سِتارهی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد… خیالَت راحَت !
hamidreza
فرقی ندارد سقفی بالای سرم باشد یا نه وقتی چهار دیواری دستانت مال من است
hamidreza
❤زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم… ولی اشک نیاموخت چگونه زندگی کنم…