hamidreza
میترسم برگهابریزندوبرفها اب شوندوبهار هم بیادومن باز بدون توامسالم راتمام کنم،میترسم نشنیدن صدایت کرم کندوندیدینت کورم،داشتن دستهایت راهرشب ارزومیکنم،دیگر ترسی ب دلم راه نمیدهم،وقتی اغوشت راتصور میکنم.هرشب درخیالم بوسه برپیشانی ات میزنمو شبت رابخیر میگویم.ب امیدداشتنت
hamidreza
با اومدن آدماى جديد ب زندگيمون و نامرديهاى جديدو گندشون،دلتنگ اون نامرداى گذشتمون ميشيم ك خنجرشون زيادم تيزنبود.. تاوان كدوم گناهو پس ميدم
hamidreza
پنهان شده ام پشت ابر چشمهایت><باران در اتاق من است><خالی های هوای اتاقم را از تصویر زنده نامش پر کن