سحر
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خدا حافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه . . .
سحر
ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود... یا مرا با او نمی کردی آشنا، یا مرا از او نمی کردی جدا . . .
سحر
باور کن که نیازی نیست به یاد کسی که نیست اولش ترسناک ، بعد دردناک ، و بعد آزاد و رها و شاد . . . فراموش می کنم
سحر
رفتی... اما من پنجره را تا قیامت باز میگذارم مگر یک روز از خم کوچه نمایان شوی وبرایم دستی تکان دهی . . .
سحر
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
سحر
…پایان راه کاملاً پیداست!
می دهم قابش کنند
کنایه هایت را به رسم یادگاری.
و به همان دیوار میاویزمش!
جای همان دستخط تماشائی . . .
سحر
میروم شاید کمی حال شما بهتر شود میگذارم با خیالت روزگارم سر شود خدا حافظ برای همیشه
سحر
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد / و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ / چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
سحر
فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور دور رفته ای… اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم…و اشکهای خداحافظی را !!
سحر
همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی
بودم و کابوس خداحافظی
را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد
خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ . . .
سحر
شاهکاره... زندگی همه ما ایرانیان
سحر
دست های کوچکش, به زور به شیشه های اتومبیل حاجی می رسد, التماس می کند : آقا... آقا..."دعا" می خری؟, حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند, و برای فرج آقا "دعا" می کند......
سحر
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی !