سحر
به آشناها خو کردهایم و از ناآشناها دل بریده. راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم. زندگی یکنواخت شده و از هیجان تهی گشته است.
سحر
امکانات ما را نهایتی نیست و تواناییهای ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آنها و تلاش برای پی بردن به آنها.
سحر
مقام انسانی خویش را در نیافتهایم که چنین به زمین دل خوش داشتهایم و بر آن نشستهایم و شاخۀ درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کردهایم.
به آنچه که با آن آشناییم دل خوش کردهایم و از ناشناختهها در هراسیم.
سحر
ما را آفریدهاند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم. زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز.
سحر
تغییری که درونم را دگرگون کند
روشن کند
امیدوار کند
چیزی که ابدی باشد و برای یک بار هم که شده
بیشتر از " یک لحظه " دوام داشته باشد !
با خودم می گویم شاید....
شاید هنوز وقتش نرسیده
کسی چه میداند
شاید هنوز راه رسیدن را پیدا نکرده
اما حسی به من می گوید بالاخره پیدا می کند
و تا آن روز فقط از من یک چیز می خواهد ...
سحر
به قول یه دوست: تعویض یا تبدیل نمی خواهم / دلم " تغـییر " می خواهد !
سحر
من چشم به راه یک اتفاقم نه شاکی ام و نه غر می زنم فقط در سکوت خود/ منتـــــظرم...
سحر
به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد ولی عاشق هر کسی نباشد
سحر
به دستانت یاد بده که هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد.
سحر
به پاهایت یاد بده هر راهی ارزش رفتن ندارد ، به آن دو بیاموز که به رفتن عادت نکند .
سحر
به زبانت :یاد بده که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد . یاد بده به هر کسی نگوید دوستت دارم .
سحر
به چشمانت :یاد بده هر کسی ارزش دیدن ندارد؛ یاد بده که به چشم به راه بودن عادت نکند . یاد بده که به در خیره نماند . یاد بده که برای هر کسی بیخواب نشود.