سحر
هیچ کس جای مرا دیگر نمی داند کجاست ..آن قدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم
سحر
اشک در چشمان من طوفان غم دارد به دل... خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل
سحر
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن... اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
سحر
این تراشیدن ابروی تو از تندی خوست.... تا نگویند تا بالای دو چشمت ابروست
سحر
صدایم خیس و بارانی است... نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
سحر
خمیده پشت از آن دارند پیران جهان دیده/ که اندر خاک می جویند ایام جوانی را
سحر
فریاد مردمان همه از دست دشمن ست ..فریاد ما از دل نامهربان دوست
سحر
خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد/ بگذار که غم نیز، رود شاد ز دستت
سحر
دست وپایی می توان زد بند اگربردست وپاست ..وای بر جان گرفتاری که بندش در دلست
سحر
صبر نکن ، هرچه قدر هم دیر شده ، بهش بگو چقدر عاشقشی چه قدر برای تو اهمیت داره ، چون اگه اون بره دیگه مهم نیست هرچه قدر که تو فریاد بزنی و بلند گریه کنی ، اون دیگه صداتو نمیشنوه . .
سحر
روزها میگذرند و در آغوش تو بودن احساس من را قویتر میکند ، بیشتر از این نمیتوانم صبر کنم ، توی چشمهای من نگاه کن ، خواهی دید که حقیقت داره ، روز و شب به فکر تو هستم . . .
سحر
اگر هیچ راه و حرفی وجود نداشت برای صحبت کردن من باز هم صدایت را میشنوم ، اگر هیچ اشکی وجود نداشت ، من تو را احساس میکنم و حتی اگر خورشید از تابیدن جلوگیری میکرد و تمام پایان ها به عشق منتهی میشد من تو را اینجا کنارم دارم
سحر
چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،
زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی…..