سحر
شهر هرت جايي است كه همه بَدَن مگر اينكه خلافش ثابت بشه
سحر
شهر هرت جايي است كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگه رو مي شناسن
سحر
شهر هرت جايي است كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب
سحر
شهر هرت جايي است كه همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو كه نگاه مي كنن ياد تختخواب مي افتن
سحر
شهر هرت جايي است كه توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه
سحر
کاش یکم بارون بگیره.... کاش فراموشت کنم من... اما دیره
سحر
کاش گُلاتو میسوزوندم.... کاش میرفتم نمی موندم... اما موندم
سحر
کاش ندونی که نگاهم خیره مونده به نگاهت... کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راحت.... کاشکی احساسمو عشقت دیگه می مُرد
سحر
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه... کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه.... کاشکی بارووون غمت منو می بُرد
سحر
کاش ندونی بیقرارم.... کاش اصلاً دوست نداشتم.... اما دارم
سحر
کاشکی چشمامو میبستم... کاشکی عاشقت نبودم..... اما هستم
سحر
عاشقت خواهم ماند ..بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت.. بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت... بی هیچ گمانی گوش خواهم داد.. بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست.. بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد، بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
سحر
همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ، این یار قدیمی چه وفایــی دارد …
سحر
آنروز که کارِ همه میساخت خداوند... ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم