سحر
اگر زندگی، ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
سحر
اگر زندگی، خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
سحر
زندگی، خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است
سحر
روابط عمومی جمهوری اسلامی ایران
سحر
سعی کن در زندگی یکرنگ باشی ، فرش هزار رنگ را همه زیر پا می اندازند
سحر
جلو کوه داد بزنی محبت بر میگرد محبت!
تو از سنگم کمتری؟؟
سحر
می خواهم گیاه خوار شوم از دستت….از بس که مرا خر فرض کردی
سحر
چه فرق می کند وسوسه سیب یا حوا … برای کسی که آدم نیست
سحر
این بار تو بگو دوستت دارم آسمان را گفته ام به زمین نیاید
سحر
نشسته ام…. _ کجا؟ …کنار همان چاهی که تو برایم کندی…. عمق نامردی ات را اندازه می گیرم
سحر
گریه” تر “میکنه باید مهربان “تر” میشدی گناه نامهربانیت به گردن گریه نینداز
سحر
همیشه به من میگن مثل بچه ی آدم رفتار کن…… من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل!؟
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
15 سال و 1 ماه و 16 روز و 16 ساعت و 52 دقيقه قبلگردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
مولانا