hasty
چند روز بیش سر خیابون منتظر تاکسی بودم یه آمبولانس قبرستون از کنارم رد شد روی شیشه اش نوشته بود:تا حالا فکر کردی آخرین مدل ماشینی که سوار میشی چیه؟؟؟؟زیاد فکر نکن مسافر خودمی!!!
hasty
من"خدا"را دارم.کوله بارم بر دوش.سفری می باید.سفری تا ته تنهایی محض.هر کجا ترسیدی.از سفر لرزیدی.فقط اهسته بگو.من"خدا"را دارم!!!
hasty
سعدی کجایی که بنی آدم ابزار یکدیگرند!!!
hasty
بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
hasty
در سرزمینی زندگی می کنم که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی ولی نمی دانم! پس; دلیل این فاصله ها در چیست؟!
hasty
زندگی مثل یه دیکته می مونه که هی می نویسیم و بعد خط میزنیم ولی زمانی به خودمون می اییم که میگن وقت تموم شده ورقه ها بالا .
hasty
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
hasty
معلم برای سفیدبودن برگ نقاشیم تنبیه ام کردوهمه به من خندیدند...امامن خدایی راکشیده بودم که همه می گفتنددیدنی نیست