هلناز
خدایا این همه چاله انداختی توی زندگی ما خب یه دونشو مینداختی رو لپمون !
هلناز
عجب صندلی هااااااااااااااایی!
هلناز
سهراب گفتی :چشم ها را باید شست ...شستم ولی گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی گفتی: زیر باران باید رفت ...رفتم ولی او نه چشمان خیس وشسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید وگفت : دیوانه ی باران ندیده....
هلناز
وااااااااای چه قدر دوس دارم....کدومو دوس داری؟
هلناز
خواستم چشمهایش را از پشت بگیرم...... دیدم طاقت اسم هایی که میگوید را ندارم
هلناز
من وتو ما كه نشديم هيچ .... من نيمي از خودم را هم باختم .....
هلناز
اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای برایش بادکنک میخرم......... بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده
هلناز
شاد باش نه یک روز ، بلکه همیشه . . . بگذار آوازه شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند آنانکه بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند !