حیدر
قبض آب غضنفر زیاد میاد به بچه هاش میگه ، فردا که رفتم پرینت آب رو گرفتم معلوم میشه کی هی میره دستشویی !
حیدر
آیا میدانید که دلفینها آن قدر باهوشند که در طی چند هفته میتوانند انسانها را طوری تربیت کنند تا روی لبه استخر بایستند و برای آنها ماهی پرت کنند!؟
حیدر
خخخخخخخخخخخخ چیست؟ تیکاف غضنفر به مدت ۱۰ ثانیه قبل از تف کردن !
حیدر
ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـیــلتر هوا؟ پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد هرجا نمیشه بری
حیدر
صبح از خواب بيدار شدم، مامانم ميگه خوب خوابيدى؟ تا اومدم بگم: پـَـَـ ... گفت: پـَـَـ نَ پـَـَـ و زهرمار، پـَـَـ نَ پـَـَـ درده بيدرمون، پـَـَـ نَ پـَـَـ كوفت، پـَـَـ نَ پـَـَـ مرض... گفتم: خوب حالا چرا ميزنى؟ گفت: پـَـَـ نَ پـَـَـ ميخاى بشينم باهات درد ودل کنم پَـــ نَ پَــــ ش کنی بذاری [!]بوک!
حیدر
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!
حیدر
به داداشم میگم سر رات داری میای یه لیوان ابم بیار بهم میگه تشنته میگم:پـَـَـ نَ پـَـَـــ من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم
حیدر
مانتوش ۱۵ سانت بالای باسن مبارکشه، آرايششم که شبيه جن و پری شده ... حالا بماند که موهاش قرمزه ! ميگه به نظرت برم بيرون گشت ارشادم بهم گير ميده ؟! پَ نه پَ ميبرنت صدا و سيما تو برنامهی زلال احکام به سوالات شرعی مردم پاسخ بدی.....
حیدر
همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد
یکی "درد" دیگری "دل" !
غیر از این باشد به تو می خندد..
حیدر
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختر جوان ، رو به روی او ، چشم از گل ها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیر مرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادم شان به تو . گمانم او هم خوشحال می شود . دختر دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد
حیدر
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختر جوان ، رو به روی او ، چشم از گل ها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیر مرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادم شان به تو . گمانم او هم خوشحال می شود . دختر دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد
حیدر
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم بعد از این بوسه دگر بار خطایی نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم.
حیدر
سکوت میکنم و به چشمانم اجازه میدهم فریاد بزنند ....و تو مجبور میشوی گوشهایت را محکم بگیری .....تا فریادِ احساس من پرده وجدانت را پاره نکند.........