#خاطرات-اردو-جهادی : امشب می خوام از یه خاطره تلخ اردو جهادی براتون بگم... این دفعه آخری که اردو بودیم یه خانواده دیدیم که 3تا پسر داشت...سجاد، امید ،عماد... خیلی نمی خوام وضعیتشون رو توضیح بدم ، متوجه شدیم که #عماد ، یعنی پسر کوچیکه به خاطر شرایط خاص به دنیا اومدنش از روز اول تشنجی شده بود بچه ( از اونا که باعث معلولبت میشه)... البته اگه یه مقدار رسیدگی میکردن و مراقبت های پزشکی براش انجام می شد الان حل شده بود مشکلش... ولی خو یه خانواده فقیر اونم کجا، نوده فاراب از توابع جیرنده ی رودبار ، 4ساعت تا اولین بیمارستان فاصله به قولی آخرین روستای گیلان... بعدش دیگه میشه قزوین... خلاصه چند بار نصفه نصفه دوا درمون کرده بودن و باز بخاطر فشار مالی و اینچیزا ول کرده بودن ... تا اینکه یه روز که ما اونجا بودیم 3بار تشنج کرد بچه... تو یه روز... بچه ها اوردنش رشت ... الان داره درمان میشه... هزینه هاشم بچه ها خودشون دارن میدن ...
هر کی خواست شرح کاملشو بخونه میتونه اینجا هم یه سری بزنه، همین اولین پست [لینک]
هرچند اصلن این سبک نوشتن رو دوست ندارم ولی به هر حال هر کی سلیقه ای داره

13 سال و 1 ماه و 10 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبل