یه مدته شده پای ثابت #دعاهای بعد #نمازم...مثل #خانوادم براش #دعا میکنم...خیلی وقت بود تو دعاهام #تغییری ایجاد نشده بود اما این چند وقت شد...براش که #دعا میکنم خودم #آروم میشم انگار دارم واسه #خودم دعا میکنم...
آتش یک سوال که در من شعله ور شد تا پایان عمر روشنه، برا همین من حتی یه مسئله ی کوچیکم که باشه میپرسم تا اون سوال برا همیشه خدا بیامرز بشه، انقدر سوال پرسیدن در من نهادینه شده که این جمله ی معروف شعار من شده؛
من این مطلب را بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم
یه چیز عجیب چرا تو شمال ملت همه روزه خواری میکردن ؟ مخصوصا محل ما ! خوب درسته مسافرن اما دیگه خیلی ضایع بود اینجا همه ی نونوایی ها تا نزدیک افطار تعطیله بعد نونوایی محله ی شمالمون همش باز بود چقدرم شلوغ بود اصلا دمشون گرم ملت خونگرم و مسلمان خطه ی دریا
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد: کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید، بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از او خواهرم دلگیر بود بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته باز هم بانگ درشت پیرمرد پرده اندیشه ام را پاره کرد دوره گردم کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آقا سفره خالی می خرید ؟ ؟؟

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 39 دقيقه قبل