قابل توجه ی جاقلانی که اَشان رتبه ی کنکور خوبه خواهد بوشد دانشگاه... لطفا به ان نکات توجه بوکونیـــد:1. روز ثبت نام شیمی مار امره نیشید شمره به قران!!! 2. دانشگاه ، مَدَرسه نیه کی از روز اول ویریزی بیشی... هفته ی اول و دوم کلاسان تقو لقد!!! 3. کلاس سر شیمی بی صاحبه موبایلانه بنهید سایلنت سر، زکان خفتَدِ ممکنه بد خواب بیبید!!! 4. حالا اگرم اشتباها ننید سایلنت و شیمی گوشی زنگ بزه هول نوکنید، ایته از دوستان هول بوکود گــوز جَدَ استاده!!! 5. نمره ی 10 ، بیسته کوچه براره، نمره واسی قوره فیفیشکهان نوهید! 6.سعی بوکنید شیمی استادان عمجانِ بشناسید چون قراره اونه امره رابطه ی تنگاتنگ بداریـــد!!!
@نیلوبانو ^_^ آقو ما يه بار سک سکه مون گرفته بود،بابامون براي اولين بار در عمرش خواست يه لطفي در حق ما بکنه سک سکه مارو بند بياره،رفت از تو انباري يه اره برقي آورد که مارو باهاش بترسونه...آقو گرفت اين اره رو روشن کرد افتاد دنبال ما!ما همينجوري جيغ ميزديم فرار ميکرديم....بعد از يه ربع که ديديم سک سکه مون خوب شده برگشتيم گفتيم بابا تموم شد،خاموشش کن....ولي متاسفانه پدر ما دچار يک هيجان کاذبي شده بود نميتونست ادامه نده!آقو بعد از دو ساعت و نيم تعقيب و گريز بالاخره مارو گير آورد از کمر نصفمون کرد!نيم تنه پاييني مونو انداخت تو کوچه گربه ها اومدن خوردن،ظاهراٌ پروتئينهاي بدن ما با آنزيمهاشون سازگار نبود همشون مردن! از اونجايي که علاقه باباي ما به گربه هاي کوچه خيلي بيشتر از علاقه ش به ما بود از دست ما عصباني شد گرفت تنها نيم تنه باقي مونده از مارو هم از وسط به دو قسمت تقسيم کرد! من الآن 34ساله دوتا يک چهارمم! ها ها ها ها ها.....يني اي پدر ما اون روز پدري رو بر ما کامل کرد ها!
یه #عادت بدی که دارم اینه که نمیتونم تو #دعوا کردنم با بچه کوچیکا #سیاست داشته باشم ینی تا یکم #جدی میشم #خندم میگیره واسه همین #بچه ها ازم #حساب نمیبرن
دیشب مامانم بهم گفت برو اداره پست ببین گواهی نامه ات اومده من:بگیرم بابا ماشین نمیده بابام: چرا ندم وقتی میبنم پسرم به فکر باباشهصبح زودتر از خوابش میزنه میره مینی بوس سوار میشه تا کرایه کمتر بده اینکه میبینم دنبال رفیق بازی نیست کسی ازش پیشم شکایت نیومده دنبال دخترا مردم نیست اهل خلاف نیست وقتی میبنم آدمه چرا بهش ندم بعد فقط این موهات من بدم میاد مثلا این اخریه نمیگفت نمیشد ولی خدایش این اولین باری بود اینا از بابام شنیدم
دیشب تو #مسجد کلا #مهدکودک بود از بس #بچه کوچیک با خودشون آورده بودن یه #خانومی اومده بود که دوتا دختر #دوقلو داشت تقریبا2-3 سالهازونایی که یه جا #بند نمیشن اینقدر #شیطون بودن که #کفر یه سریا در اومده بود وقتی برای شروع مراسم برقا رو #خاموش کردن هر دوتاشون #یکه خوردن و سریع رفتن پیش #مامانشون یکیشون #ترسیده بود هیچی نمیگفت اما اون یکی که #شیطون تر بود یهو با داد گفت: عه چرا برخا هاموش شووود؟مامانی برو #برخا رو #هوشن کن وسط اون #گریه زاری یهو #خنده اومد رو #لب همه از کار این دو تا بچه تا #آخرش گیر داده بود که مامان برو برخا رو هوشن کن و بالاخره مامانش #مجبور شد این دوتا #وروجکو ببره بیرون تا بقیه اذیت نشن
بعد از #74 روز امشب دوباره میخوام تحلیل بزارممیدونم دلتون واسه تحلیلهام یه ذره شده بود من اصلا هم اعتماد به سقف ندارماین تحلیل به یکی از شومپتهای دنبالر مربوط میشهکلا خیلی ادعا داره و بخواد حرف زدن رو شروع کنه مغز آدمُ میخوره خب نمیخوام زیاد شمارو منتظر بزارماین شما و اینم تحلیلِ #33 که مالِ این کاربره @Iman kamran سایزِ اصلی : [لینک]

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 22 ساعت و 41 دقيقه قبل