در یکی از روزهای گرم جوانی که تازه ازدواج کرده بود خود را به نزد عارفی رساند و به او چنین گفت:
من از راه دوری آمده ام تا از شما سوالی ببرسم که مدتی است ذهنم را مشغول کرده است.
عارف گفت سوالت را ببرس, اگر جوابش را بدانم از تو دریغ نخواهم کرد.
مرد گفت: من مدتی است که ازدواج کرده ام و از زندگی ام راضی هستم و دوست ندارم با اشتباهاتم این زندگی را از دست بدهم. اما شنیده ام که اگر من به زنان دیگر نگاه کنم میل خود را به همسرم از دست خواهم داد.آیا این سخن حقیقت دارد؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟
عارف مدتی تفکر کرد و سپس از مرد پرسید: اگر من ظرفی از شربت به تو بدهم حال تو چگونه خواهد بود؟
مرد گفت : مطمئنا با کمال میل خواهم پذیرفت.
عارف بار دیگر پرسید: اگر قبل از آن ده ظرف آب نوشیده باشی حالت چگونه خواهد بود؟
مرد لبخندی زد و گفت: دیگر میل زیادی به آن شربت نخواهم داشت.
عارف گفت: جواب سوال تو هم همین طور است. اگر تو به زنان دیگر نگاه نکرده و از آنها چشم پوشی کنی میل زیادی به زندگی خود خواهی داشت. اما در صورتی که به آنان نگاه کنی, اگر همسرت بهتر از آنان هم باشد, دیگر از زندگی ات مانند قبل لذت نخواهی برد.
روی ردیف نازکی از سیم نشسته بود ...! انگار بغض کرده بود ... کلاغ را میگویم ، زیر لب آرام و شکسته زمزمه میکرد : رضا جان! من که کبوترت نمیشوم اما دلم به دیدن گلدسته ات خوش است....
صهّاک کنیزی حبشی بوده که از آن عبدالمطلب بوده و شترهای او را به چراگاه می برده است. روزی در اثر ارتباط نامشروع با شخصی به نام نفیل صاحب پسری به نام خطاب شد . پس از اینکه خطاب به حد رشد رسید ، در اثر ارتباط نامشروع او با مادر خود (صهّاک) ، دختری به نام حنتمه ، به دنیا آمد . صهّاک بدلیل ترس از مولایش آن دختر را در پارچه ای پیچیده و بر سر راه گذاشت . هاشم بن مغیره او را یافته و به خانه برد و بزرگ کرد . وقتی حنتمه به حد رشد رسید ، پدرش خطاب او را از هاشم خواستگاری کرده و با او ازدواج کرد و در نتیجه این ازدواج موجودی به نام « عمر » به دنیا آمد . یعنی خطاب پدر و جد و دایی عمر بوده و حنتمه مادر و خواهر و عمه او بوده است که این نسب به قدری مشهور بوده که در موارد مختلف وارد شده که هر گاه می خواستند عمر را با حقارت خطاب کنند ، می گفتند : « یابن الصهاک الحبشیه » که اشاره به نسب اوست .