مادر گفت: نرو بمان، دلم مي خواهد پسرم عصاي دستم باشد. گفت: هر چه تو بگويي. فقط يك سوال: مي خواهي پسرت عصاي اين دنيايت باشد يا آن دنيا؟ مادر چيزي نگفت و با اشك بدرقه اش كرد. رفت.............. و شهيد شد
تازه سر سفره عقد فهمید پدر یعنی چه، دلم هُری ریخت.. تازه فهمیدم حتی اتوبانی هم که به نامت زدند، و نه حتی سهمیه کنکور، نمی تواند جای خالی ات را برایش پر کند.
ماآمده ايم زندگى کنیم تا قیمت پیداکنیم،نه اینکه با هرقیمتی زندگی کنيم! زندگي ماحکايت يخ فروشی است كه از او پرسيدند: فروختی؟گفت:نه ، ولی تمام شد. "مرحوم آیت الله بهجت"
بچهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ...... خدا نگهدار همتون .... من نایب الزیاره هستم از طرف همتون ........ امروز میخوام برم حرم #ارباب .... همتونو تو بین الحرمین یاد میکنم .......... حلال کنین هر خوبی و بدی دیدین از من .....