امیرحسیــن :-)
دیگر صدای زنگ قافله بگوشم نمی رسد گوشهایم دوباره پرشده است چشمهایم کاروان را نمی بیند چشمهایم دوباره غبار گرفته است بهانه نرفتنم جور شد: "نمی دانم چگونه بروم؟" با خودم می گویم من همان سینه زن حسینم ولی چه کنم که قسمت این بود... اگر خدا می خواست چشمهایم را باز می کرد و گوشهایم را شنوا..
امیرحسیــن :-)
پس از یک اربعین زینب رسید و..
امیرحسیــن :-)
حسين جان ...چهل منزل گذشت ...و باورم نيست كه ديگر سايه تو بر سرم نيست.... اَلا عباس من چشم تو روشن كه جاي سالمي در پيكرم نيست
امیرحسیــن :-)
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی نا مردهای شام چه مردانه می زنند دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
امیرحسیــن :-)
مگه ی خانوم چقدر طافت داره آخه؟؟؟ مادرشو بین کوچه ها...، حسن(ع) اش جلوی چشمانش دست و پا بزند، جعفر و عون و محمدش و در برابرش قطعه قطعه کنند، و داداش حسین(ع) شو ... ح س ی ن ... کنند، آخرم بعد از چهل روز برگرده پیش برادر ش ولی بدون رقیه(ع) اش...سلام علی قلب زینب الصبور