امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
یا رب گل سرخ را نگهدار تو باش/فرزند بهار را نگهدار تو باش/سید علی عزیز/از فتنه ی دشمنان نگهدار تو باش...اللهم احفظ قائدنا و سیدنا امام خامنه ای
امیرحسیــن :-)
به فرزندانمان در کودکي وقت بيشتري براي عروسک بازي بدهيم تاوقتي بزرگ شدند با آدمها بازي نکنن
امیرحسیــن :-)
اصرار فایده ای نداشت. هر کاری کرد، مادرش اجازه نداده بره آبادان. می گفت:" نمی خواد راه دور بری؛ برو همین دانشکده ی مهندسی تهران". جواد هم وقتی دید مادرش راضی نیست، قید دانشگاه نفت رو زد و گفت:" من عاشق رشته ی مهندسی نفتم و دوست دارم برم آبادان. مطمئنم اگه نرم، آینده ام خراب میشه. ولی چون مادر راضی نیستن نمی رم؛ هر چی ایشون بگن همون کار رو می کنم". اینو که گفت، دل مادرش نرم شد و دیگه مخالفت نکرد. ـــــــــــــــــــــــــــــ خاطره ای از شهید محمد جواد تندگویان/ حکایت آن مرد غریب، ص18 رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خشنودی پدر و مادر، رضای خداوند است؛ و خشم الهی در غضب پدر و مادر است.
امیرحسیــن :-)
وقتی زنگ کلاس رو می زدن، مرحوم استاد قمشه ای همینطور به شعر خوندنش ادامه می داد. جوری با شوق و اشتیاق می خوند که انگار ابیات دارن مثل بارون توی ذهنش می بارن؛ واسه ی همین، کسی دلش نمی اومد به استاد اعتراض کنه یا بهش یادآوری کنه که زنگ رو زدن! از طرفی بعضیا عجله داشتن و می خواستن زود برن. اون موقع هم اینطور نبود که دانشجوها بدون اجازه از کلاس بیرون برن. تو این جور مواقع، مثل همیشه، فقط آقای بهشتی بود که می تونست با ادب و احترام منحصر بفردش ، زمان کلاس رو به استاد یادآوری کنه. خیلی موقر و متین جلو می رفت و با همون لحن خاص و دوست داشتنیش می گفت:" ببخشید استاد! زنگ کلاس رو زدن". بعضی وقتا ، استاد که انگار از خود بی خود شده بود، همینطور به شعر خوندن ادامه می داد؛ ولی آقای بهشتی که خیلی صبرش زیاد بود، بی ادبی نمی کرد؛ منتظر می موند تا تو یه فرصت مناسب دیگه، زمان رو به استاد یادآوری کنه. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطره ای از شهید سید محمد حسینی بهشتی/