امیرحسیــن :-)
اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟ هیــــــــــــــس !!! فَقَطــ
امیرحسیــن :-)
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم.....
امیرحسیــن :-)
از این فکرای آشفته از این حالی که من دارم... از این لبخند مصنوعی که میسوزونه بیزارم.....
امیرحسیــن :-)
خدایا دلم برای آغوشت خیلی تنگ است... ... تو را برای خودش کنار گذاشته بود، آغوشش را باز کرد و گفت: ارْجِعِی إِلی رَبِّكِ... ...................................................
امیرحسیــن :-)
بعضـــی حــرفـــــارو نمیشـــــه گفتــــــــ بـــایــــــد خـــــورد! ولــــی بعضـــی حـرفــــــا رو نــه میشــه گفتــــــ ، نــه میشــه خـورد میمـــونــــه ســــــر دل میشــــــــه دلتنگـــــــی ... میشــــــــه بغـــــــــــض ... میشــــــــه سکـوتــــــــ ... میشــــــــه همـــــون وقتــی کــــه خــودتـــــم نمـیدونــی چـــــه مـرگتـــــه
امیرحسیــن :-)
دستم شكسته بود اومدم بیمارستان و گچ گرفتمش گفتند: حسين خرازى رو آوردند بيمارستان تا رفتم عيادتش ، از تخت اومد پائين بغلم كرد و گفت: دستت چى شده؟ گفتم: هيچى حاج آقا! يه تركش كوچيك خورده و شكسته خنديد و گفت: چه خوب! دست من يه تركش بزرگ خورده و قطع شده... خاطره ای از زندگی سردار شهید حاج حسین خرازی
امیرحسیــن :-)
ساعت ده ، یازده شب بود که اومد خونه حتی لای موهاش هم پر از شن بود سفره رو انداختم تا شام بخوریم گفتم: تا شما شروع کنی ، من میرم لیلا رو بخوابونم گفت: نه! صبر می کنم تا بیای با هم شام بخوریم ... ... وقتی برگشتم دیدم پوتین به پا خوابش برده داشتم پوتین هاش رو در می آوردم که بیدار شد گفت: داری چیکار می کنی؟ می خوای شرمنده ام کنی؟ گفتم: نه! آخه خسته ای سر سفره نشست و گفت: تازه می خوایم با هم شام بخوریم ... خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی زین الدین
امیرحسیــن :-)
دل پر میزند برای رسیدن به گنبد طلایی ات . . . نگاه پر میزند برای گره خوردن به ضریح نورانی ات. . . اشک فرو میریزد در برابر نور بهشتی حرمت. . .