امیرحسیــن :-)
گردان پشت ميدون مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند تا معبر رو باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟! خب! ترس هم داشت! او ، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حيفه! بيت الماله!... پابرهنه رفت.
امیرحسیــن :-)
من چک نویس دوست دارم هاش بودم......روی من تمرین میکرد...
امیرحسیــن :-)
. تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد … از عاشقی تباهی از زندگی مصیبت از دوستی شکست و از سادگی خیانت . . .
امیرحسیــن :-)
لحظه ها را با تو بودن ...در نگاه تو شکوفتن ...حس عشق در تو دیدن ...مثل رویای تو خواب..
امیرحسیــن :-)
*قسمتی از متن نیست...* راستش را بخواهی،شما که نباشی تمام متن هم که نباشد،خیالی نیست... اللهم عجل لولیک الفرج . . .
امیرحسیــن :-)
با شما هستم ، آقای احمدی نژاد : ما از الست طایفهای سینه خستهایم ما بچههای مادر پهلو شکستهایم امروز اگر سینه و زنجیر میزنیم فردا به عشق فاطمه شمشیر میزنیم ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد از ما بترس، طایفه ای پر ارادهایم ما مثل کوه پشت علی ایستادهایم