امیرحسیــن :-)
اول كه رفته بوديم گفتند كسی حق ورزش كردن نداره يه روز يكي از بچه ها رفت ورزش كرد مامور عراقي تا ديد ، خودكار و كاغذ برداشت و اومد برا نوشتن اسم دوستمون گفت : ما اسمك؟ اسمت چيه؟ رفيقمون هم كه شوخ بود ، برگشت گفت : گچ پژ باور نمي كنيد تا چند دقيقه اون مامور عراقی هر كاری كرد اين اسم رو تلفظ كنه نتونست آخرشم ول كرد گذاشت و رفت ما هم همينطور می خنديديم...
امیرحسیــن :-)
به امید خدا....این جمعه میاید
امیرحسیــن :-)
وقتی حسین در صحنه است، اگر در صحنه نیستی هر جا خواهی باش! چه ایستاده به نماز چه نشسته بر سفره شراب!
امیرحسیــن :-)
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم از یک سو باید شهید شویم تا آینده بماند هم باید امروز شهید شویم فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود عجب دردیچه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده میشدیم و دوباره شهید میشدیم شهید مهدی رجب بیگی
امیرحسیــن :-)
هرچند حال و روز زمین بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است
امیرحسیــن :-)
برق غضبی كه چشم رهبر دارد/گویا كه بنای فتح خیبر دارد دور و بر این دیار پرسه نزنید/این مملكت فاطمه، حیدر دارد
امیرحسیــن :-)
امام خامنه ای حفظه اللهمی فرمایند: ما باید در این فضا(اینترنت) تولید محتوا کنیم و حضور جدی و موثر پیدا کنیم. دنیای مجازی یک فرصت و نقطه عطف شیعه درفضای مجازی است ومی تواند فعالیتش را جهانی کند وحرف خودش را به جهان انتقال دهد .
امیرحسیــن :-)
آی بارانیان به کوچه زنید تا که پایان دهید فاصله را گوش دل گر دهید می شنوید بی قراری زنگ قافله را ...
امیرحسیــن :-)
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل...... بسیجی .................................... آهنربا ........دوشکا ................................... بلبل خط ......کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن .........قاطر .................................... ترابری ویژه .......مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس ...............نماز شب ................................ پا لگد کن .....آفتابه ......................................... تک لول........ مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن
امیرحسیــن :-)
صفه شب بود چشم چشم رو نمى ديد سوار تانك بودیم ، وسط دشت كنار برجك نشسته بودم ديدم يكى پياده میاد به تانك ها نزديك مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی سمت ما هم اومد دستش رو دو پايم حلقه كرد پايم رو بوسيد و گفت «به خدا سپردمتون.» گفتم «حاج حسين؟» گفت «هيس! اسم نيار.» رفت طرف تانك بعدى تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...