امیرحسیــن :-)
روزی سید حسن حسینی، یکی از بچه های گردان، رفته بود ته دره برای ما آب بیاورد. موقع برگشتن خمپاره خورده بود جلوی پایش، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون خبری از سید نبود، بغض گلویمان را گرفت. آماده شده بودیم بریم پایین که دیدیم حسن بلند شد و لباس هایش را تکاند، پرسیدیم : «چی شد» گفت: « آشنا در اومدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم، وگرنه امکان نداشت بذارد من بیایم، هر طور بود مرا نگه می داشت!»
امیرحسیــن :-)
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداكار اتل متل بچهها كه اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ كسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی كه از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی كه هرچی جلوش باشه میشكنه همون وقتی كه هرچی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچكسی رو نداره
امیرحسیــن :-)
چی برای گفتن داریم؟؟؟؟؟ ...شهید گمنام... اینان که گمنامی را برگزیدند آوازه نامشان در عرش پیچیده است!ما گوش بصیرت نداریم... مائیم که با این همه نشانه باز هم نمی بینیمشان... مائیم که هنوز کربلا و ناله هایش را درک نکردیم... مائیم که نمیفهمیم یا زهرا یعنی چه؟؟؟ وحال آنکه چه جوابي داريم به شهدا بدهيم ؟ موقعي كه مي گويندخواهرم چرا روي خون من پا گذاشتي ؟چرا حجابت را رعايت نكردی؟ موقعي كه مي گويند برادرم چرا حرمت ما را نگه نداشتي ؟چرا مواظب نگاهت نبودي ؟ به فرزندان شهدا چه جوابي داريم بدهيم ؟موقعي كه مي گويند حسرت ديدار پدر بر دلم ماند .......................به همسر شهدا چه خواهيم گفت ؟موقعي كه مي گويند عزيز زندگي ام ،پدر فرزندانم وتنها عشقم كنارم نيست. "همسر و فرزند شهید کمیل ایمانی " جمعی لشکر 25 کربلا- شهادت 26 تیر 1367 در حال آخرین وداع با شهید
امیرحسیــن :-)
تو که آخر گره رو باز میکنی ...پس چرا امروز و فردا میکنی ..
امیرحسیــن :-)
به قد و قواره اش نمی آمد که درباره ازدواج بگوید: اما با صراحت تمام موضوع را مطرح کرد گفتیم : زود است . بگذار جنگ تمام شودخودمان آستین بالا می زنیم. گفت : نه. پیامبر فرموده اند ازدواج کنید تا ایمانتان کامل شود من هم برای تکمیل ایمان باید ازدواج کنم. باید... همین ها را گفت که در سن نوزده سالگی زنش دادیم. گفتیم : حالا بگو دوست داری همسرت چگونه باشد؟ گفت : عفیف باشد و با حجاب..... شهید حسین زارع کاریزی
امیرحسیــن :-)
خدایا بــالاتــر از بـهـشـتـــــ هــم داری ؟! بــرای زیــر پــای این پدر مـیـخــواهــم.............
امیرحسیــن :-)
ما از خُم پرجوش ولایت مستیم ........... عهدی ازلی با ره مولا بستیم بنگر که وظیفه چیست در این هنگامه ........... ما افسر جنگ نرم آقا هستیم...
امیرحسیــن :-)
خدا وکیلی بعد از شهدا ما چه کردیم ؟ کدوم یکی از وصیت نامه ها عمل شد ؟ میتونستیم هر کدوممون یک شهید رو الگو و راهنما قرار دهیم پس چی شد ؟ چی شد رهبرمون تنها موند ؟ چی شد وضع حجاب به اینجا کشیده شد ؟ چرا بچه ها مخلص و تشنه ی شهادت پشت خاکریزها تنها موندن ؟ چرا میدانهای فرهنگی رو تحویل دشمن دادیم تا هرچی میخوان توش جولان بدن ؟ چرا باید رهبرمون فریاد بزن جنگ تموم نشده ولی همه در خواب خرگوشی فرو بریم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟.....