امیرحسیــن :-)
گفتم: بچه الان چه وقت نماز خوندنه؟ گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم. توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته را که گفت یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.
امیرحسیــن :-)
هیزم ها را محیا کرده اند ... کبریت ها آماده تر از همیشه ... طناب ها را سیقل داده اند تا دست را دردناک تر برنجاند ... این روز ها را فقط روی زمین خاکی قدم نحسشان را میگذارند ... تا روی چادر خاک چکمه ها را پاک کنند ... حسن (ع) در هر رفت و آمدش صورت مادر را ... و زهرا (س) هنوز داغ دار پدر است ... اذان را ادامه نده ... مادر ...................................................
امیرحسیــن :-)
دلتنگ اذان حرم کرببلایم ...
امیرحسیــن :-)
بخوان روضه خوان... بخوان... دلم روضه ی سه ساله اش را میخواهد... شاید بخاطر سه هفته شدن ِ شب جمعه ی حرم ارباب این شده حالم ... بخوان از رقیه... بخوان ! بی پایان ... خرابه نشین.
امیرحسیــن :-)
می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه... با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و... بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد... منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت: «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون» یا حضرت زهرا(س)، مادر من هم در زمره ی مادر شهدا قرار ده...
امیرحسیــن :-)
به دنبال کیست...؟! وای مادر...
امیرحسیــن :-)
الـــلّـــه اڪبر بــــرادر ... چقدر براے پرڪشیدטּ به آسماטּ عجلہ داشتے ڪہ پاهایتــــ را جـا ڪَذاشتے ... !!!
امیرحسیــن :-)
خواهری داد میزد گریه میکرد می گفت: میخواهم صورت برادرم را ببوسم اجازه نمی دادند یکی می گفت: خواهرش است. مگر چه اشکالی دارد؟! بگذارید برادرش را ببوسد گفتند: شما اصرار نکنید؛ نمیشود ... این شهید سر ندارد.
امیرحسیــن :-)
گناهان یک روز شهید 16ساله
امیرحسیــن :-)
گر حکم کنی برای ایران و اسلام ... به هر که رای داده پس میگیریم ...از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن
امیرحسیــن :-)
احمدم نیا... آقا میگفت ظرف دعایت باید پرشود که برگردی...سوالی دارم... میخواهی بیایی چکار؟... اینجا همه دکتر هستنند و مهندس .... خیلی ها اجتهاد دارند.... خیلیها شهردارند و شهروند افتخاری .... و استاندار...... همه هم میخواهند رئیس جمهور شوند.... اینجا دزدان هم سایت شخصی دارند و میدان نفت و گاز و دانشگاه و دانشجو واستاد و مدرک معامله میکنند...اما حالا که آقا رفته میگویم نیا.... دیگر چشمان ابراهیم منتظرت نیست.... باشد حق با توست.... این تو بودی که منتظر چشمان ابراهیم بودی ... ولی دیگر نباش.... که نور چشم ابراهیم نیز منتظرش نیست.... بار ها به ابراهیمت گفته ام که از چشم تو چشمه هاست در چشم همه.... اما زمانه خشکیست برادر....تا آنجا که ژاله اش هم روح حاجی را طلاق داده .... نیا حاج احمد....نکند بیایی و موازنه قحط الرجال این ام القری جهان اسلام را به هم بزنی.... نکند بیایی و رنگ شهر بازی ات بدهد و آنوقت گرفتار تجارت ریا و مکنت خواهی شد .... و شاید روزی بخواهی رییس جمهور شوی... همین حالا به تو میگویم .... که من به خشونت طلبای مثل شماها رای نمیدم ... حتی به تو فکر نمیکنم... من منتظر تو نیستم....