امیرحسیــن :-)
بچهاییییییییییییییییییییییییی که تهران و کرج وووووو اینور و اونور ...................از فردا شب مسجد ارگ ............حاج منصور ارضی ..........یادتون نره ..........
امیرحسیــن :-)
چهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه حالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دادا .........................افطار شب اول رمضان ..........خدا وکیلی خدا دمت گرم ..........30 شب میخوای مهمونی بدی .......
امیرحسیــن :-)
یاامام رضا قدیم میگفتن: اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند ، ببین من چه بدبختی هستم که یه سر پیش شما هم نمی تونم بیام یا امام رضا ...
امیرحسیــن :-)
اتل متل راحله اخموي بي حوصله مامان چرا گفت بگير از پدرت فاصله! دلش هزار تا راه رفت بابا خسته ي کاره؟ مامان چرا اينو گفت؟ بابا دوستش نداره؟ بايد اينو بپرسه اگه خسته ي کاره پس چرا بعضي وقتا تا نيمه شب بيداره؟ نشونه ي بيداريش سرفه هاي بلنده شش ماه پيش تا حالا بغض مي کنه، مي خنده شايد اونو نمي خواد اگه دوستش نداره پس چرا روي تختش عکس اونو مي ذاره؟ با چشماي مريضش عکس و نگاه مي کنه قربون قدّش ميره بابا بابا مي کنه با دست پر تاولش آلبومي رو که داره از کنار پنجره بر مي داره مياره با ديده ي پر از اشک آلبومو وا مي کنه رفيقاي جبهه رو همش صدا مي کنه آلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشه عکسي هم از راحله ست تو بغل باباشه با ديدن اون عکسا زنده مي شه، ميميره با ياد اون قديما بابا زبون مي گيره قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگيرين دلم تنگ براتون از اون وقتي که بابا دچار اين مرض شد مامان چقدر پير شده بابا چقدر عوض شد مامان گفته تو نماز برا بابات دعا کن دستاتو بالا ببر تقاضاي شفا کنديشب توي نمازش واسه ي باباش دعا کرد! دستاشو بالا بردو تقاضاي شفا کرد
امیرحسیــن :-)
از عكستان بگوييد. خاطرتان است كه مربوط به چه عملياتي است؟ سال 61 در عمليات والفجر يك در هور العظيم بوديم كه عكاسي آمد و عكسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم. ديگراو را نديدم، ولي عكس را داشتم. از كنگره ها و جشنواره هاي زيادي سراغ اين عكس را مي گرفتند و دنبالش مي گشتند، من هم به آنها مي دادم. بعضي ها به اشتباه تصور مي كنند كه اين صاحب اين عكس در جبهه به شهادت رسيده است اما اين گونه نيست. من زنده ام و حالا با مشكلات شيميايي ام دست و پنجه نرم مي كنم.
امیرحسیــن :-)
روبرویش نشستم مدام دانه های تسبیح را روی هم می انداخت پرسیدم: چه ذکری میخوانید؟ خیلی صلوات ، نذر دارم. باید تمامش کنم! پرسیدم: نذرهایتان برآورده شده؟! آری پرسیدم: چه نذرهایی؟: یک لحظه که دیر می کند، برای عافیتش صلوات نذر می کنم! "فدای قلب پر اضطراب و عاشقت"